تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

 

...

شنيدم عروسيته بدونه من چندشبه ديگه...

خيلي پستي ميدونستي؟؟ اينوكارات داره ميگه

كي ميخوادشب عروسي جاي من پيش توباشه؟؟

كي داره رنگ سياهي توي روزه من ميپاشه؟؟

بگواون كيه كه داره عشقموازم ميگيره؟؟؟؟؟؟؟

كيه اونكه دل يارم توي دست اون اسيره؟؟؟؟؟

من نميتونم ببينم كه تومال ديگروني!!!!!!

من بدون توميميرم...نميخواي پيشم بموني؟؟

آخه توچه جورميتوني رخته دامادي بپوشي؟؟

همدمه تنهايياتو  به غريبه بفروشي؟؟؟؟؟؟

اي خدامن واسه عشقم خيلي پيشت گريه كردم

حالا ديگه ردبريدم...خيلي تنهام پره دردم

حالااومدم سراغت..ازخودت بپرسم آيا؟؟؟؟

گريه هاموتونديدي؟؟؟اين عدالته خدايا؟؟؟؟

 

این ترانه سروده ی خودمه.

+نوشته شده در 88/07/22ساعت1:11توسط بهاره | |

 

اگرخطانكنم عطرعطريارمن است...

.كدام دسته گل امروزبرمزارمن است؟؟؟؟؟

گلي كه آمده برخاك من نميداند...

.هزارغنچه ي خشكيده دركنارمن است.........

 

 

+نوشته شده در 88/06/11ساعت18:4توسط بهاره | |

توجاده های برفی هرجاکه سوت وکوره

مواظب خودت باش روشنی خیلی دوره

+نوشته شده در 88/05/22ساعت21:19توسط بهاره | |

من در عمق خاموشی ها

به خواب رفته ام

دیگر نمی شود فصل ها را دید

و بوی نم را احساس کرد

نمی شود آرام بیدار شد

و به فردایی تازه فکر کرد

من در عمق خاموشی ها

به خواب رفته ام

 

+نوشته شده در 88/04/22ساعت21:12توسط بهاره | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+نوشته شده در 88/04/22ساعت21:10توسط بهاره | |

امروز جای بوسه ام

بر روی گونه ات

خالی بود..................///

اینجا هیچ صدایی نمی آید

بخواب آرام ، عروسک کوچک من

..................///

محکم بگیر دستم را

و احساسم را لحظه ای باور کن

همین یک لحظه

رسیدن به تو غنیمت است

 

+نوشته شده در 88/04/22ساعت21:4توسط بهاره | |

؟؟؟

من پرشدم ازحسرت هاوای کاش هاو

نبودن هاو/نیستی هاو/سکوت و

تباهی ها/

غریبانه درانتظارمرگ

نشسته ام تا شایدمرگ حاضرباشد

دست های مرابرای همیشه بگیرد...

 هیچکس نخواست بامن تنهایارباشد

وبرای خزون کوچه های دلم بهارباشد جزمرگ

پس درانتظارش میمانم..............................

 

 

+نوشته شده در 88/04/14ساعت22:0توسط بهاره | |

...

 

+نوشته شده در 88/04/09ساعت23:43توسط بهاره | |

کاش...

کاش خواب هامون یه روزبه واقعیت میپیوست

+نوشته شده در 88/03/27ساعت20:29توسط بهاره | |

مانده ام بي تووباخاطراتت چطونه زندگي كنم؟؟؟

مرانمي بيني يانمي خواهي كه ببيني؟

دلم دركوچه هاي بي نام ونشان قلبت سرگردان

به دنبال نشاني ازاحساس ميگردد

آري!!!بيهوده به دنبال همان احساسي ميگردد

 كه حتي يه بارهم ميزباني اش رانكرده اي يا!!!

ياهرگزبه ميهماني اش نرفته اي....

مراببين!!براي اندك زماني صدايم راگوش كن!!

دستان سردوتهي مانده ازعشقم رانميگيري؟؟؟؟؟

ديكراين تن خسته رادرآغوش نميكشي....؟؟؟؟؟؟

ازمن خطايي جزعشقت سرزده؟؟

گناهي مرتكب شده ام؟؟؟؟

براي چه اينگونه مثال سنگي سخت شده اي؟؟؟

مگرازمن واين تكه داغي كه درسينه ام ميتپد

چه ديده اي؟؟

براي چه.....؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در 88/03/27ساعت20:20توسط بهاره | |

دلم اسيربي كسيه مطلق است"دراين شهرنشاني ازعشق نميبينم

درگوشه ي معبدتنهايي گام برميدارم*صدايي دركنارگوشم

فرياد ميزند كه:اينگونه چرابي تاب وسرگرداني؟

به دنبال چه ميگردي؟؟اگربه دنبال عشق آمده اي بيهوده مجو!!!!

 دراين شهرصدايي ازعشق نخواهي شنيد*دراين شهرتنها

صداي پاي مردميست كه مدام زيرلب ذكرغم راتمديدميكنن

وبدون آنكه بدانندسيلي برچهره ي شادي ميزنندواوراتحديدميكنند

نميدانم چه بگويم؟آياچنين است؟؟؟بازاندكي تامل ميكنم

ومي انديشم

"كه چگونه به اين صداپاسخ دهم:قبل ازآنكه

زبانم براي پاسخ به اواقدام كندقلبم چنين نجواميكند::كه

اي دوست پرده ازسخن برميدارم وبي پرده سخن ميگويم

اگرديكران نيزچون تومي انديشند:بگويم:::

ياگوش مردم كراست يا عشق بي صداشده است.....

+نوشته شده در 88/03/06ساعت22:36توسط بهاره | |

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

در آواز شب اويز هاي عاشق؟

در چشمان يک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان

جهان بفرستي.

اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي

افق برايت آواز بخوانم.

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي

ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد

وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان

چشمهايم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي

عالم پر نمي شود.

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا

خاطره...

+نوشته شده در 88/03/06ساعت22:23توسط بهاره | |

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با احترام

سلامت مي گويم

و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ،

خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست

داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه

مي شكفد،

نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من

بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد..........

+نوشته شده در 88/03/06ساعت22:22توسط بهاره | |

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

+نوشته شده در 88/03/06ساعت22:19توسط بهاره | |


مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد

 وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و

 من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري

  که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره

+نوشته شده در 88/03/06ساعت22:17توسط بهاره | |

شبی از شبهای دلتنگی از تو می نویسم ...


شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را

 با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.

تمام شب براي باطراوت ماندن

 باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

 تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام

 روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

 دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را

 در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب

 ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان

 باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!.

 

+نوشته شده در 88/03/06ساعت22:11توسط بهاره | |

دو خط موازي زاييده شدند .

 پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد .

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و

در همان يک نگاه قلبشان تپيد و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي کرد و گفت :

ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ...

خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي .....

و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ ....

 من روزها کار مي کنم . مي توانم خط کنار يک جاده ي متروک شوم ...

 يا خط کنار يک نردبان . خط دومي گفت :

من هم مي توانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم .

 يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت !

چه شغل شاعرانه اي ... !‌در همين لحظه معلم فرياد زد :

دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

و بچه ها تکرار کردند ...... دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

+نوشته شده در 88/03/06ساعت22:9توسط بهاره | |

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

+نوشته شده در 88/02/31ساعت21:5توسط بهاره | |

اي زيباترين!لحظه اي چندبامن باش

مگذارآسمان كوچك چشمانم باراني شود

 ويادتوازخاطرم جامع فراموشي به تن كند

/بايست ولحظه اي چندبامن سخن بگو

بگوبراي چه اينگونه مسيح وارمرابردارميكشي؟

غريبه ي آشنايم ازچه بامنوبي من شده اي؟

وعده امان چه شد؟آن همه شوركه درپشت پرده ي نگاهت سايه فكنده بود

اينك ازپشت كدامين پنجره طلوع خواهدكرد؟

مگرمرابه سراي كوچك تنهاييت نخواندي؟

چه طورشد؟اين است ميهمان نوازي؟

تومراازكلبه ي بودن باخويش راندي

/وحسرت باتوماندنم رابراين دل ماواساختي

.اين بودهمان بمان هايي كه ازپشت ديوارسكوت براين دل ميخواندي؟

لحظه اي بامن بمان وبدان دراندوه چشمانت بي شك

سواربراسب تندروي مرگ خواهم شد

بامن بمان وبادستان سردوتهي مانده ات ازعشق

 دستان سردولرزانم راياري كن

من آنگونه كه تومي انديشي نبودم...

عشق تومرااينگونه ازخودبي خودكرد

من نيزهمچون توشكيب وبرنابودم تومرابدين سان رهنمون كردي

تابه حال به اين انديشيدي كه اين تنهاچگونه بي تو

شبهاراروزوروزهاراشب خواهدكرد؟

اين بودهمان هديه اي كه براي جشن تولدم ميگفتي؟

ميدانم ميداني كه ميدانم ديگردرون كلبه ي تنهاييت

تصويري ازمن نيست وديگري آشيانت را تسخيركرده

باشد!!!!ميروم!!!توبمان وعشق جديد

فقط يك سوالم راجواب بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اوبه قدرمن تورادوست دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در 88/02/31ساعت21:4توسط بهاره | |

اون كه بود تو بودي اون كه تو قلب تو نبود من بودم .        

 يكي داشت يكي نداشت اون كه داشت تو بودي

اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم

 ....................................................

يكي بوديكي نبود/

وقتي اين يكي بود اون يكي نبود

وقتي اون يكي بود اين يكي نبود

مهم نيست كي بودكي نبود

مهم اينه كه هيچوقت اين يكي بااون يكي نبود

 .............................................................

افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود

هميشه يكي بود يكي نبود

 

+نوشته شده در 88/02/30ساعت1:54توسط بهاره | |

اي عاشقاي بي گناه ما همه بي کسيم

 تنهاييم عين آسمون آواره ايم عين نسيم

 
همه بايد ياد بگيريبم که مثل مجنون بزرگ

عاشق هر کسي بشيم آخر بهش نميرسيم

 

+نوشته شده در 88/02/30ساعت1:52توسط بهاره | |

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
                                    
 بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
                                 
گفتي كه نه !بايد بروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

 تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
                               
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

+نوشته شده در 88/02/30ساعت1:51توسط بهاره | |

اگه گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم  و

 یا از روی خود خواهی فقط خود را قشنگ دیدم اگر از

 دست من در خلوت خود گریه می کردی

 اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردم اگر تو مهربان بودی

ومن نامهربان بودم   .

برای دیگران بهار و برای تو خزان بودم 

اگه تو با تحمل گله از خود خواهی ام کردی

 اگر زجری کشیدی گاهی از زبان من

اگررنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من،گناهم را ببخش

........

+نوشته شده در 88/02/23ساعت22:1توسط بهاره | |

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود

همیشه یکی بودیکی نبود

+نوشته شده در 88/02/09ساعت2:6توسط بهاره | |

به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاویدی را

دیدمت،وای چه دیداری،وای
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سرو کاری بود

این چه عشقیست که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زِمن و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده ی من
عشق سوزان تو را می جویید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق تو را می گویید

+نوشته شده در 88/01/24ساعت18:37توسط بهاره | |

 

بنام لحظه ای که دل ‘ دلتنگ می شود

در این شهر صدای پای مردمی است

که همچنان که تورا می بوسند

طناب دار تورا می بافند

(مردمی که صادقانه دروغ میگویند)

+نوشته شده در 88/01/24ساعت18:30توسط بهاره | |


زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نيست


و دلم بس تنگ است


بی خيالی سپر هر درد است


باز هم می خندم


آن قدر می خندم که غم از روی رود


 

+نوشته شده در 88/01/24ساعت18:29توسط بهاره | |

كسي به فكر گل ها نيست
كسي به فكر ماهي ها نيست
كسي نمي خواهد
باوركند كه باغچه دارد مي ميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست
حياط خانه ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ي ما خالي است
ستاره هاي كوچك بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاك مي افتد
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست .

+نوشته شده در 88/01/24ساعت18:17توسط بهاره | |

...

چراچي شدكه افتادم؟به اين روزي كه ميبيني؟؟؟؟

يه ريز ازعشق مي نالي يه ريز ازعشق غمگيني

 به جاي زندگي بامن فقط دنبال ايرادي

تموم لحظه هامونو  توبودي كه هدردادي

 تمومش ميكني يا نه؟منم مثل خودت خستم*

 تمومش ميكني يا نه؟پشيمونم كه دل بستم*

                     ****

 منم جونم به لب اومدازاين حرفاي تكراري

توآخرحرمت عشقو   نتونستي نگه داري

 ديگه طاقت نميارم ديگه ساكت نميمونم

ازاين كه عاشقت بودم يه جورايي پشيمونم

 ديگه طاقت نميارم ديگه ساكت نميمونم

ازاين كه عاشقت بودم يه جورايي پشيمونم

تمومش ميكني يا نه؟؟منم مثل خودت خستم*

 تمومش ميكني يا نه؟پشيمونم كه دل بستم*

 شهرام صولتی

+نوشته شده در 88/01/08ساعت1:40توسط بهاره | |

 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

 

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

 

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

 

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

 

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

 

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی

تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

+نوشته شده در 88/01/08ساعت1:31توسط بهاره | |