تبليغاتX
کاش...!!!!!!


کاش...!!!!!!

خدایا...

دهانم را بو کن!...ببین...

بوی سیب نمیدهد!

من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم سیب بچیند!

میدانی یک آدم بدون ِحوایش چقدر تنها ست؟!

میدانی محکوم بودن چقدر سخت است

وقتی که گناهی نکرده باشی و

 حتی سیبی را نبوییده باشی؟!

میدانی حوای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند؟!

میدانی که میروند و جلوی چشم آدم،

 حوای دیگری میشوند؟!

نمیدانی!تو که هیچ وقت حوا نداشته ای !

ولی اگر میدانی و باور کرده ای خستگی ام را،

 این آدم را ببر پیش خودت!.

خسته ام از زندگی...

دهانم را بو کن!...ببین...بوی سیب نمیدهد!!...

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390| ساعت 1:39| توسط رها| |

ساعتها را بگذارید بخوابند .

 بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست .  

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390| ساعت 1:27| توسط رها| |

حرف هامان ناتمام.....................

 تا آغاز مي كنيم وقت رفتن است

 و باز هم همان حسرت هميشگي

 ثانيه ها رفته اند . حتي پيش از آن كه با خبر بشويم

 اي دريغ چقدر زود دير مي شود.

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390| ساعت 1:19| توسط رها| |

هراس...

او رفته است

وهمه چيز تمام شده است

 مثل يک مهماني که به آخر مي رســــد

 وتو به حال خود رها مي شوي

 چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست ...

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390| ساعت 1:14| توسط رها| |

میروم

ازمن آزرده مشو.میروم ازخانه ی تو

قبل رفتن توبدان عاشق وبی تقصیرم

تواگرخسته ای ازدست دلم حرفی نیست

امرکن تاکه بمیرم.به خدامی میرم...

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390| ساعت 1:2| توسط رها| |

مرا شبیه خودم مثل یک ستاره بکش!

شبیه من که نشد خط بزن دوباره بکش

مرا شبیه خودم در میان آتش و دود

شبیه چشم و دلم غرق صد شراره بکش

و بعد دست بکش بر شراره ام یک شب

بسوز و قلب مرا پاره پاره پاره بکش

و زخم های دلم را ببین و بعد از آن

لباس بر تن این قلب بی قواره بکش

بخند!خنده ی تو شعله می زند بر من

بخند و شعله ی من را به یک اشاره بکش

برای بودن من عشق را نشانه بگیر

و خط رد به تن هرچه استخاره بکش

ببین ستاره شدم با تو ای بهانه ی من

مرا شبیه خودم!مثل یک ستاره بکش!

نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد1389| ساعت 23:40| توسط رها| |

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

نوشته شده در چهارشنبه 15 اردیبهشت1389| ساعت 22:46| توسط رها| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در چهارشنبه 15 اردیبهشت1389| ساعت 22:45| توسط رها| |

خزان بنشست وگل با بادها رفت

چه آسان میشودازیادها رفت....

........................................

دست کدوم غزل بدم بغض دل عاشقمو

پشت کدوم بهوونه بازپنهون کنم هق هقمو؟

........................................

منوببخش که بی خبربه خلوتت پامیزارم

مقصرش تنهاییه من که گناهی ندارم...

......................................

توشنیدی که دلم گفت بمان ایست نرو؟

به خداوقت خداحافظیت نیست نرو!!!!!!!

نکندفکرکنی دردل من مهرتونیست

گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست نرو

........................................

گاهی وقتاچقدرساده عروسک میشیم

نه لبخندمیزنیم نه شکایت میکنیم....

فقط احمقانه سکوت میکنیم!!!!!!!!!!!!!

........................................

گفتی محبت کن برو!!  

باشه خداحافظ ولی....!!!

رفتم که توباورکنی دارم محبت میکنم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388| ساعت 2:23| توسط رها| |

امواج زندگی حتی اگرتورابه ته دریامیبرد

باآغوش بازپذیراباش>زیرلآن ماهی که

همیشه برسطح آب میبینی مرده است

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388| ساعت 2:14| توسط رها| |

دریاچه دل پاک ونجیبی دارد

چندیست که حالات عجیبی دارد

این موج که سربه سخره ها می کوبد

بامن چه شباهت عجیبی دارد

نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388| ساعت 2:35| توسط رها| |

آنکه ویران شده ازیارمرامیفهمد

آنکه تنهاشده بسیارمرامیفهمد

چه بگویم که چنان ازتوفروریخته ام

که فقط ریزش آوارمرامیفهمد......

نوشته شده در جمعه 4 دی1388| ساعت 2:43| توسط رها| |

داری بدون من میری٬ می خندی وقت رفتنت

می خندی التماس من٬ نوازشه روی تنت

می خندی اشکای منو رو صورتم جا می زاری

تو غربت نبودنت دستامو تنها می زاری

تو هم به غربتم بخند که تو نخندیده بودی

حالا تو هم ندیده باش که اشکمو دیده بودی

تو هم بخند که خنده هات، مرهم زخمای منه

اگرچه می خندی به من،برو که وقت رفتنه

برو گلم پیشم نمون! به فکر مرگ من نباش!

تو آسمون من نشو ولی یه جا ستاره باش!

همیشه تو خیال ِ من، من و تو مال هم بودیم

تو قصه می خواستی، ببین، من و تو هم قصه شدیم

تو هم برو که رفتنت، خیلی به قصه مون میاد

برو گلم ولی بدون: دوست دارم خیلی زیاد

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388| ساعت 22:58| توسط رها| |

اي کاش کودک بودم تا بزرگ ترين

 شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود

 اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم

نه اينکه مجوبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب

داشته باشم اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي

و درد با يک بوسه تو همه چيز را فراموش مي کرد

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388| ساعت 22:53| توسط رها| |

دلم با عشق تو عاشق ترین شد

تمام لحظه هایم بهترین شد

ولی بی مهریت کار دلم ساخت

 دل تنهای من تنها ترین شد

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388| ساعت 22:52| توسط رها| |

 

یه روزِ سردِ پائیزی ، که باز از غصه لبریزی

می یای با کوله بارِ غم ، چه اشکا که نمی ریزی

برام با گریه می خونی ، پشیمونی ، پشیمونی

دلم می ریزه از حرفات ، تو چشمات میشه زندونی

شاید جاروی پلک تو ، با اشکات شونه شه بازم

بپیچه عطر ِ احساست ، دلم دیوونه شه بازم

دیگه طاقت نمی یاره ، دل کوچیک داغونم

اگه برگردی از قهرت ، تورو می بخشه ، می دونم

خیالی جز تو با من نیست ، بیا قهرارو پرپر کن

دلم از سنگ و آهن نیست ، تورو بخشیده باور کن

دیگه طاقت نمی یاره ، دل کوچیک داغونم

اگه برگردی از قهرت ، تورو می بخشه ، می دونم، می دونم

یه روزِ سردِ پائیزی ، که باز از غصه لبریزی

می یای با کوله بارِ غم ، چه اشکا که نمی ریزی

خیالی جز تو با من نیست ، بیا قهرارو پرپر کن

دلم از سنگ و آهن نیست ، تورو بخشیده باور کن

شاید جاروی پلک تو ، با اشکات شونه شه بازم

بپیچه عطر ِ احساست ، دلم دیوونه شه بازم

دیگه طاقت نمی یاره ، دل کوچیک داغونم

اگه برگردی از قهرت ، تورو می بخشه ، می دونم

 

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388| ساعت 22:47| توسط رها| |

 

...

شنيدم عروسيته بدونه من چندشبه ديگه...

خيلي پستي ميدونستي؟؟ اينوكارات داره ميگه

كي ميخوادشب عروسي جاي من پيش توباشه؟؟

كي داره رنگ سياهي توي روزه من ميپاشه؟؟

بگواون كيه كه داره عشقموازم ميگيره؟؟؟؟؟؟؟

كيه اونكه دل يارم توي دست اون اسيره؟؟؟؟؟

من نميتونم ببينم كه تومال ديگروني!!!!!!

من بدون توميميرم...نميخواي پيشم بموني؟؟

آخه توچه جورميتوني رخته دامادي بپوشي؟؟

همدمه تنهايياتو  به غريبه بفروشي؟؟؟؟؟؟

اي خدامن واسه عشقم خيلي پيشت گريه كردم

حالا ديگه ردبريدم...خيلي تنهام پره دردم

حالااومدم سراغت..ازخودت بپرسم آيا؟؟؟؟

گريه هاموتونديدي؟؟؟اين عدالته خدايا؟؟؟؟

 

این ترانه سروده ی خودمه.

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388| ساعت 1:11| توسط رها| |

 

اگرخطانكنم عطرعطريارمن است...

.كدام دسته گل امروزبرمزارمن است؟؟؟؟؟

گلي كه آمده برخاك من نميداند...

.هزارغنچه ي خشكيده دركنارمن است.........

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388| ساعت 18:4| توسط رها| |

توجاده های برفی هرجاکه سوت وکوره

مواظب خودت باش روشنی خیلی دوره

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388| ساعت 21:19| توسط رها| |

من در عمق خاموشی ها

به خواب رفته ام

دیگر نمی شود فصل ها را دید

و بوی نم را احساس کرد

نمی شود آرام بیدار شد

و به فردایی تازه فکر کرد

من در عمق خاموشی ها

به خواب رفته ام

 

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388| ساعت 21:12| توسط رها| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388| ساعت 21:10| توسط رها| |

امروز جای بوسه ام

بر روی گونه ات

خالی بود..................///

اینجا هیچ صدایی نمی آید

بخواب آرام ، عروسک کوچک من

..................///

محکم بگیر دستم را

و احساسم را لحظه ای باور کن

همین یک لحظه

رسیدن به تو غنیمت است

 

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388| ساعت 21:4| توسط رها| |

؟؟؟

من پرشدم ازحسرت هاوای کاش هاو

نبودن هاو/نیستی هاو/سکوت و

تباهی ها/

غریبانه درانتظارمرگ

نشسته ام تا شایدمرگ حاضرباشد

دست های مرابرای همیشه بگیرد...

 هیچکس نخواست بامن تنهایارباشد

وبرای خزون کوچه های دلم بهارباشد جزمرگ

پس درانتظارش میمانم..............................

 

 

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388| ساعت 22:0| توسط رها| |

...

 

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388| ساعت 23:43| توسط رها| |

کاش...

کاش خواب هامون یه روزبه واقعیت میپیوست

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388| ساعت 20:29| توسط رها| |

مانده ام بي تووباخاطراتت چطونه زندگي كنم؟؟؟

مرانمي بيني يانمي خواهي كه ببيني؟

دلم دركوچه هاي بي نام ونشان قلبت سرگردان

به دنبال نشاني ازاحساس ميگردد

آري!!!بيهوده به دنبال همان احساسي ميگردد

 كه حتي يه بارهم ميزباني اش رانكرده اي يا!!!

ياهرگزبه ميهماني اش نرفته اي....

مراببين!!براي اندك زماني صدايم راگوش كن!!

دستان سردوتهي مانده ازعشقم رانميگيري؟؟؟؟؟

ديكراين تن خسته رادرآغوش نميكشي....؟؟؟؟؟؟

ازمن خطايي جزعشقت سرزده؟؟

گناهي مرتكب شده ام؟؟؟؟

براي چه اينگونه مثال سنگي سخت شده اي؟؟؟

مگرازمن واين تكه داغي كه درسينه ام ميتپد

چه ديده اي؟؟

براي چه.....؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388| ساعت 20:20| توسط رها| |

دلم اسيربي كسيه مطلق است"دراين شهرنشاني ازعشق نميبينم

درگوشه ي معبدتنهايي گام برميدارم*صدايي دركنارگوشم

فرياد ميزند كه:اينگونه چرابي تاب وسرگرداني؟

به دنبال چه ميگردي؟؟اگربه دنبال عشق آمده اي بيهوده مجو!!!!

 دراين شهرصدايي ازعشق نخواهي شنيد*دراين شهرتنها

صداي پاي مردميست كه مدام زيرلب ذكرغم راتمديدميكنن

وبدون آنكه بدانندسيلي برچهره ي شادي ميزنندواوراتحديدميكنند

نميدانم چه بگويم؟آياچنين است؟؟؟بازاندكي تامل ميكنم

ومي انديشم

"كه چگونه به اين صداپاسخ دهم:قبل ازآنكه

زبانم براي پاسخ به اواقدام كندقلبم چنين نجواميكند::كه

اي دوست پرده ازسخن برميدارم وبي پرده سخن ميگويم

اگرديكران نيزچون تومي انديشند:بگويم:::

ياگوش مردم كراست يا عشق بي صداشده است.....

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388| ساعت 22:36| توسط رها| |

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

در آواز شب اويز هاي عاشق؟

در چشمان يک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان

جهان بفرستي.

اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي

افق برايت آواز بخوانم.

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي

ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد

وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان

چشمهايم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي

عالم پر نمي شود.

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا

خاطره...

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388| ساعت 22:23| توسط رها| |

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با احترام

سلامت مي گويم

و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ،

خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست

داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه

مي شكفد،

نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من

بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد..........

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388| ساعت 22:22| توسط رها| |

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388| ساعت 22:19| توسط رها| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

___________________________________________

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ